![]() |
![]() |
|
| ஜ نوشتن براي فراموش كردن است نه براي به ياد آوردن ஜ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط رز |
|
|
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دسته من... من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم. سرشو بالا کرد...دید که منو میشناسه . خندیدم ..گفت دوستیم ؟گفتم دوسته دوست....گفت تا کجا ؟گفتم دوستی که تا نداره... گفت تا مرگ خندیدم و گفتم :گفتم که تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ ٬ گفتم نه... نه... نه.. نه.. تا نداره. گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهمنم؟تا هر جا که باشی و من و تو با هم دوستیم؟ خندیدمو گفتم تو تا هر جا که دلت میخواد یه تا بزار اصلا یه تا بزار از این سر دنیا تا اون دنیا.. اما من اصلا براش تا نمیزارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون میخواست دوستیمون یه تا داشته باشه دوستی بدونه تا رو نمیفهمید. (( زندگی یعنی چکیدن همچون شمع از گرمیه عشق زندگی یعنی لطافت گم شدن بر نرمیه عشق))
هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟گفتم باشه...هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش اونم میزاشت تو دست من باز همدیگه رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم. دوست دوستیم... من تندی شکلاتمو باز میکردمو میزاشتم تو دهنمو تند و تند میخوردم میگفت شکموووو..تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میزاشت توی یه صندوقچه ی قشنگ گفتم بخوووورش...میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه... صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمیخورد من همشو خورده بودم .گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها و کرم ها بخورن اونوقت چه کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم ..میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتهامو میزاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه نه دوستی که تا نداره.... یک سال دوسال ۴ سال ۷ سال ۱۰ سال ۲۰ سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خوردم اون همشو نگه داشته... اون اومده امشب خداحافظی کنه میخواد بره میخواد بره اون دور دورا... میگه میرم زود برمیگردم من که میدونم میره و بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده.. اما من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برا خوردنه یه شکلات هم گذاشتم تو اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برا صندوقه کوچیکت..یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش ٬هر دوتا رو خورد خندیدم میدونستم دوستیه من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا دا ره مثله همیشه..خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده... حالا با یه صندوق شکلاتای نخورده چه کار میکنه؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 8:29 توسط رز |
|
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:3 توسط رز |
|
|
راستی میدانستی؟
در پس این همه سالهای ازدحام باران و اضطراب تمام نوشته های خیس و بارانی ام این روزها ترانه های ساده ی آسمان را زمزمه میکنند و در حسرت نایاب ناب دیدار و بوسه پرده های فاصله را بر می اندازد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:47 توسط رز |
|
|
من به سوگ نشسته ام... من به سوگ اشکهای ریخته ام نشسته ام و به سوگ اشکهای پاکم، که ریختند و رفتند و پاکی و زلالی را با خود به آسمان بردند... من به سوگ نشسته ام با نگاهی خسته به سوی آسمان با نگاهی که تنها امیدش بارش باران است باران پاکی باران زلالی چه تابستانی است در تابستان هم باران میبارد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:41 توسط رز |
|
|
مهربانم، ای خوب!
تقدیم به حمید عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط رز |
|
|
ممنونم از تمام دوستانی که با پیامها و کامنتهاشون منو همراهی کردند و تنهام نزاشتند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:19 توسط رز |
|
|
می خواستم از خستگی ام بنویسم و انبوه مطالب و کارهای نیمه کاره
ولی خسته ام و حوصله نوشتنش را ندارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:49 توسط رز |
|
|
از عذاب رفتنه تو میسوزم تو اوج غربت واسه ی بودنه با توندارم یه لحظه فرصت اینجا اشکه تو ی چشمام به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابروهام نمییارم وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم از ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگاره از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم از عذاب رفتنه تو میسوزم تو اوج غربت واسه ی بودنه با توندارم یه لحظه فرصت اینجا اشکه تو ی چشمام به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابروهام نمییارم وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:18 توسط رز |
|
|
نکند شقایقی را که سروده ام تو هستی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:7 توسط رز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ميخواستم ذهن خود را پاک کنم
در فراسوی انديشه ها ازاد کنم انگاه در اوج ازادی و رهايی اسير غم غربت يار کنم رندی و عاشقی هيچ ندانم می خواستم با ياد تو خود را جز عشاق کنم در ضميرم تنهايی نقش بست پس بايد سرنوشت را باور کنم نه تاب ماندن ، نه توان رفتن پس بايد در خاک غربت مرگ را باور کنم مانده ام تنها در اين ديار غريب پس عمر نوح ، صبر ايوب طلب کنم در انديشه فراق تو ندارم راهي پس ديدگان را هر دم پر ز اب کنم معروف وار ، از غم هجران خاک وطن هر لحظه دل و ديده پر ز غم و اندوه کنم ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ |
| پیوندهای روزانه |
|
میدانستی؟ چه تابستانی است یاد قلبت باشد دوستون دارم حوصله ندارم وقتی نیستی اگرم تو یار باشی... هیشکی نمیتونه بفهمه غرور تحمل دوری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|